عيد فطر و سفر

بنام خدا

 بسيار سفر بايد تاپخته شودخامي                  صوفي نشود صافي تا درنكشد جامي

براي پخته شدن خامي گل وجودمان بايد كه جامي از مي عشق او را دركشيم و از خود بسوي او سفر آغاز كنيم . اما مباد كه بي چراغ راه قدم در اين ورطه نهيم كه فرموده اند :

طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن           ظلمات است بترس از خطر گمراهي

ماه رمضان هم گذشت . اين فرصت سفر ازخود بسوي خداي خود. نميدانم چرا هر سال كه به آخر رمضان ميرسيم دلم ميلرزد كه نكند با دستي تهي اين ماه را ترك كرده باشم . اما لطف و كرم خدا را بياد مي آورم و بخود اميدوار ميشوم .

سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم میان جان‌ها جان مجرد چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد فسون و عشوه او را خریدم فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم

                                                                        مولانا

/ 1 نظر / 7 بازدید
آرش

سلام محمد عزيز واقعا سخن دل منو گفتی همين ديروز داشتم به تموم شدن رمضون فکر می کردم يه دفعه اشک از چشمام سرازير شد ديگه تو حال خودم نبودم نمی دونم چم شد ولی همينو بگم که واقعا هر قطره ای که از چشمام می اومد دست خودم نبود گريستم و گريستم آخر وقتی به خود اومدم ديدم اذون می زنه . محمد عزيز ما که صاحب دنيا نيستيم بذار يه عده هميشه به ما سيلی بزنند مگه تمام عزيزمون همينو نميگفت هر چه می خوايد به ما سيلی بزنيد ما راه خودمونو پيدا کرديم. هميشه سر زنده و با نشاط باشی.