درباره فاطيما

حتماشما هم راجع به واقعه فاطيما چيزهايي خوانده يا شنيده ايد. اما متن زير شرح ملاقات با يكي از سه كودكي است كه اين واقعه را از نزديك مشاهده كرده اند.

متن زير شرح ملاقات با خانم لوسياست.يكي از سه كودكي كه موفق شدند بانو فاطمه س را ملاقات كنند. كه شرح آن در زير داده شده.برگرفته از بلاگ زيبای خلوت انس... 

بانو لوسيا تا سن 97  سالگي زندگي كرد و از فوت ايشان كمتر از يك سال مي گذرد. حدود دوسال پيش چند جمله‌اي در مورد شهر فاطيما و ديدار با خانم لوسيا داس سانتوس نوشته بودم، خبر فوت او را امسال در همان ايامي دريافت كردم كه به ديدارش رفته بودم، خدايش رحمت كند.
بعضي از دوستان در اين دوسال مكرر از حقير خواسته بودند تا در مورد فاطيما و ملاقات خود با خانم لوسيا مطالبي بنويسم و حقير وعده آينده را ميدادم، گويا ديگر آن آينده فرارسيد، البته مشروح مطالب گفتني و نوشتني نيست، خلاصه‌اي را براي همه دوستان عرض ميكنم:

 ...قرار ملاقات روز يكشنبه 12 محرم الحرام 1424 ساعت 11 صبح در كليسا و دير سانتا ترزا  در شهر كوئيمبرا واقع در 170 كيلومتري شمال ليسبون بود...راهبه نسبتاً مسني با احترام در را گشود و حقير با گفتن هداكم اللـه بعنوان سلام و تحيت وارد شدم، ابتداء از كليساي كوچك آنجا ديدن كرديم و حقير با ديدن تمثال حضرت مسيح ابتداء به حضرت صاحب روحي فداه عرض سلام كردم و بعد به مسيح و بعد صلوات بر حضرت صديقه طاهره بر زبانم جاري شد كه: اللهم صلّ علي فاطمه و أبيها و بعلها و بنيها و السّرّ المستودع فيها بعدد ما أحاط به علمك...
ما را به اطاقي هدايت كردند كه با يك پنجره مشبك چوبي دو قسمت   شده بود، خانم سلينا راهبه جواني كه منشي خانم لوسيا بود به ما خوش آمد گفت و اينطور ابراز كرد كه: همانطور كه قبلاً هم گفته بودم خواهر لوسيا قادر بر ملاقات نيست و ملاقاتهاي ايشان زير نظر پاپ انجام ميشود،

 امروز هم قصد دارد با خانواده خود ديدار داشته باشد و من در مورد آمدن شما دوبار به او گفته‌ام ولي چيزي نگفته است، به او گفته شد: ايشان از يكي از شهرهاي مقدس ايران آمده و فقط به قصد ديدار با خانم لوسيا در اين محل حاضر شده است...خانم سلينا با لحني صميميتر گفت: من براي بار سوم به ايشان ميگويم، قبل از خروج از اتاق مجسمه بزرگي را بطرف ما چرخاند و افزود: آن بانوي مقدس به همين كيفيت تجلي كرده است، اين مجسمه بانوئي را نشان ميداد در سنين جواني، شايد بين 16 تا 18 سال كه چادر سفيدي بر سر و تسبيحي نيز در دست داشت...
حقير تا آن لحظه چندان حساسيتي به اين ديدار نداشتم ولي با شنيدن اين حرفها احساس كردم اگر بدون ملاقات از آنجا برويم شايد بنوعي ما در اين واقعه مغلوب بوده‌ايم، فلذا قلباً به حضرت صاحب روحي فداه متوسل شدم و عرض كردم: آقا جان ما شيعه شما هستيم و دلمان ميخواهد غلبه از اينطرف باشد.
حدود 10 دقيقه‌اي گذشته بود كه در باز شد و خود خانم لوسيا عصا زنان به اتفاق سلينا و يك راهيه ديگر با يك حالت شوق و شادي خاصي وارد شد، قبل از اينكه روي صندلي بنشيند همانطور كه جلو ميامد با اشاره به حقير گفت: من هم براي ديدن ايشان آمده‌ام...
 

خانم لوسيا بر خلاف انتظار خيلي سرحال بود و سنش به 96 سال نميخورد، چهره‌اي نوراني و سيمائي مصفا داشت، حجاب هر سه راهبه كامل بود، از چهره خانم لوسيا آثار صدق و صفا و پاكي طينت مشهود بود،‌ بر خلاف اربابان كليسا هيچگونه تكبر و غروري در او ديده نميشد...

حقير از ابتداء مشغول ذكر بودم، او گفت: ما و شما مسلمانان خيلي بهم نزديك هستيم، همه ما از خدا هستيم و در ايمان و عشق و انتظار يكي هستيم و مشتركيم.
حقير گفتم: همه ما از خداي واحدي هستيم و در اين دنيا در حركتيم و بايد مشغول مجاهده باشيم تا بخدا برسيم.
خانم لوسيا كه گويا از اين كلام مشعوف شده بود با خوشحالي گفت: ما همين الآن هم در نزد خدا هستيم
 

حقير گفتم: حضرت فاطمه و حضرت مريم سلام اللـه عليهما دو بانوي مقدسي هستند كه ما به هر دوبزرگوار معتقديم.
او گفت: فاطمه حلقه اتصال ما و شماست و نبايد باعث افتراق ما شود، همه ما از يك خدائيم و مسيح پيامبر خداست و مريم مادر اوست و خدا پدر مقدس اوست.

حقير گفتم: فاطمه حلقه اتصال همه عالم است...
در اين لحظه خانم سلينا هدايائي را از طرف خانم لوسيا به حقير داد و حقير نيز متقابلاً هدايائي تقديم كردم، از جمله يك قرآن به زبان انگليسي و يك نهج البلاغه به زبان پرتغالي و گفتم: اين كتاب آسماني ما قرآن است و من بعضي از آياتي را كه در مورد مسيح و مريم عذراء است علامت گذاري كرده‌ام و اين كتاب نيز سخنان شوهر همان فاطمه است...
خانم لوسيا قرآن و نهج البلاغه را با احترام خاصي در پيش روي خود گذاشت...يكي از همراهان عكسهائي نيز گرفت.
 

حقير همانطور كه ذكر ميگفتم گهگاهي هم به خانم لوسيا نگاه ميكردم و ميديدم بقدري حالت بهجت و مسرت دارد كه گويا در پوست خود نميگنجد، در اينجا او در حاليكه به ذكر گفتن حقير با تسبيح توجه داشت گفت: ما هم از اينها داريم و آنچه كه شما با آن ذكر ميگوئيد شبيه همان چيزي است كه ما استفاده ميكنيم 

حقير احساس كردم دوست دارد تسبيح را در دست بگيرد بنابر اين آنرا به ايشان دادم و چون متوجه شدم بآن علاقمند است آنرا به او هديه كردم و گفتم: ما با اين تسبيح ذكر خدا ميگوئيم و بر انبياء الهي درود ميفرستيم.
جالب اينكه اين تسبيح از كربلاء آمده بود و صبح هنگام حركت فراموش كرده بودم آنرا بردارم و درست چند لحظه قبل از حركت بيادم آمد، حال معلوم شد اين تسبيح مبارك نزد حقير امانت بوده و اينك به صاحبش رسيد.
خانم لوسيا گفت: من نيز تسبيحي را كه با دست خودم درست كرده‌ام به شما هديه ميدهم، يكي از راهبه‌ها رفت و آنرا آورد، لوسيا از جا برخاست و تسبيح را به حقير داد، بيدرنگ صليب آنرا در دست چپ مستور كردم و مشغول ذكر شدم.

او گفت: شما كه اينطور ذكر ميگوئيد مرا بياد ذكر گفتن خودم انداختيد، در طفوليت در شهر فاطيما همينطور سريع مشغول ذكر بودم و ميگفتم: وا ماريا وا ماريا وا ماريا،...آنقدر گفتم كه آن بانو خودش آمد...
در اينجا چند تسبيح ديگر كه راهبه‌ها ساخته بودند آوردند و خانم لوسيا آنها را به همراهان هديه كرد...
خانم سلينا گفت: خواهر لوسيا روز شنبه 96 ساله ميشود، حقير گفتم: ما براي سلامت ايشان دعا ميكنيم و ايشان هم براي ما دعا كنند، خانم لوسيا گفت: من هميشه براي همه دعا ميكنم، ما همه برادر و خواهر هستيم.
او از وقتي براي اهداء تسبيحها برخاسته بود ديگر ننشت و همينطور با يك حالت سرور و شعف زائد الوصفي ايستاده بود، حتي حقير گفتم: از حضور شما تشكر ميكنم و همين قدر براي من كافيست،‌ شما اگر خسته هستيد تشريف ببريد.

او گفت: نه خسته نيستم و ميخواهم بمانم.
او در ضمن صحبتها گفت: ما در بهشت همديگر را ملاقات ميكنيم و در آنجا كسانيرا ميبينيم كه انتظارش را نداشتيم.
حقير ساكت بودم و چيزي خاصي نگفتم،‌ متوجه شدم انگار منتظر جوابي هستند، گفتم: انشاء اللـه انشاء اللـه.
خانم سلينا گفت: اين كلمه را ما هم ميگوئيم، ما ميگوئيم اوشا اللـه اوشا اللـه، سلينا از طرز برخورد خانم لوسيا با ما متعجب بود و خودش نيز كاملاً مشعوف و ذوق زده بنظر ميرسيد...

به خانم لوسيا گفته شد كه ما از اينجا به فاطيما ميرويم، بسيار مسرور شد و به حقير گفت: سلام مرابرسانيد، گفتم: چشم انشاء اللـه ميرسانم، شما نيز سلام مرا به آن بانوي مقدس برسانيد، او با احترام خاصي دست خود را بر سينه گذاشت و با حالت ابتهاج گفت: ميرسانم.
به او گفته شد: اگر ممكن است از خاطرات ديدار با آن بانوي مقدس براي حقير بگويد، خانم سلينا گفت: معمولاً چيزي تعريف نميكنند و دوست ندارند بگويند، اما برخلاف انتظار مطالبي براي حقير گفتند كه سلينا سخت متعجب شده بود.

...حقير اسم كوچك خود را گفتم و اسم رسولخدا را نيز گفتم و افزودم: من براي شما دعا ميكنم شما هم براي من دعا كنيد.
او گفت: با اين اسم آشنا هستم و در اين مورد چيزهائي خوانده‌ام و شما را نيز دعا ميكنم.
خانم لوسيا هيچ علاقه‌اي به پايان ملاقات نداشت و همينطور مبتهج و مشتاق ايستاده بود، گاهي صحبت ميكرد و گاهي با حالت خاصي فقط تماشا ميكرد، حقير بجهت مراعات حال او ترجيح دادم ملاقات را تمام كنم، از او تشكر كردم و از اطاق خارج شدم، او تا خروج آخرين نفر از اطاق همچنان ايستاده بود و دست تكان ميداد، در لحظات وداع وقتي به چهره او نگاه كردم يكدنيا مسرت و ابتهاج و شور و نشاط ديده ميشد...
دو روز بعد وقتي براي تشكر با آنجا تماس گرفته شد خانم سلينا گفت: خواهر لوسيا از ملاقات با شما بسيار خوشحال است و در اين دو روز بيشتر وقت خود را براي مطالعه آن دو كتاب صرف ميكند...
خداوند او را رحمت كند و مورد دستگيري حضرت صديقه طاهره سلام اللـه عليها قرار دهد.

منبع  خلوت انس

/ 6 نظر / 78 بازدید
اميد

من پيشدستی کردم و شما را لينک کردم قبلا هم از بازديد شما متشکرم

بیتا

این واقعه از جانب حضرت مریم بود و بس.

فاطیما

سلام من امروز به شهر فاطیما رفتم و الان لیسبون هستم امروزعید پاک بود دوست داشتم سرچ کنم بیشتر در مورد این سه کودک بفهمم طی تحقیقاتم ایشون اجازه حرف زدن و ملاقات نداشتن اما اگر شما ایشون و ملاقات کردین فکر نمی کنید فرصت طلایی و از دست دادین :-( سوالاتتون خیلی ابتدایی بوده نه شبهات و ازشون پرسیدین نه راز سوم و نه خیلی چیزهای دیگه آخه چرا؟

افسانه پوری

راز سوم چه بود؟

seyed vahid

786 ایا محبت میفرمائید شماره مرا (09155081995) در اختیار اسن بزرگوار( فاطیما ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ - جمعه، ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ سلام من امروز به شهر فاطیما رفتم و الان لیسبون هستم امروزعید پاک بود دوست داشتم سرچ کنم بیشتر در مورد این سه کودک بفهمم طی تحقیقاتم ایشون اجازه حرف زدن و ملاقات نداشتن اما اگر شما ایشون و ملاقات کردین فکر نمی کنید فرصت طلایی و از دست دادین :-( سوالاتتون خیلی ابتدایی بوده نه شبهات و ازشون پرسیدین نه راز سوم و نه خیلی چیزهای دیگه آخه چرا؟) بگذارید و یا شماره و یا ایمیلی از ایشان اگر دارید برایم ارسال بفرمائید- باتشکر و التماس دعا

seyed vahid

786 ایا محبت میفرمائید شماره مرا (09155081995) در اختیار این بزرگوار( فاطیما ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ - جمعه، ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ سلام من امروز به شهر فاطیما رفتم و الان لیسبون هستم امروزعید پاک بود دوست داشتم سرچ کنم بیشتر در مورد این سه کودک بفهمم طی تحقیقاتم ایشون اجازه حرف زدن و ملاقات نداشتن اما اگر شما ایشون و ملاقات کردین فکر نمی کنید فرصت طلایی و از دست دادین :-( سوالاتتون خیلی ابتدایی بوده نه شبهات و ازشون پرسیدین نه راز سوم و نه خیلی چیزهای دیگه آخه چرا؟) بگذارید و یا شماره و یا ایمیلی از ایشان اگر دارید برایم ارسال بفرمائید- باتشکر و التماس دعا